به نام خدا
عاشق همه پنجره هاي اين شهرم/چون تورا...پشت همين پنجره ها گم کردم
آن که مست امدو دستي به دل مازد و رفت/من دراين خانه ندانم به چه سودا زدورفت
خواست تنهايي مارابه رخ مابکشد..../
تنه اي بردراين خانه ي تنها زدورفت...
کاش برگردی.....
به نام خدا
چون به ديدار دوست مي روي
ديدار را درياب
كسي چه مي داند؟
شايد فرصتي ديگر دست ندهد
آنگاه پشيماني سودي نخواهد داشت
درست همان گذشته نشكفته است كه آزارت مي دهد
همان چيزي كه مي خواهي بگويي و نمي تواني
كساني هستند كه آرزو دارند به كسي بگويند "دوستت دارم"
و سالها دودلند
و اين را بر زبان نمي رانند
روزي مي رسد كه او رفته است
و عاشق مي گريد و فرياد مي كند
نتوانستم به او بگويم دوستش دارم...
بسم الله
زندگي حلقه گمشده من است
سالها براي يافتنش دويدم
اين روزها ميخواهم بايستم
و با چراغي روشن حلقهام را بيابم
به نام خدا
قرار است امشب تو عاشق شوي!
سراغت بيايد از امشب تبي،
كه در آن بسوزي .. بسازي .. و بعد،
غرور خودت را ببازي .. و بعد
نداني چه ميخواهي از زندگي!
شبيه من از هر لحاظي .. و بعد
غزل مينويسي و من، بيخيال
ندارم به شعرت نيازي! .. و بعد
زمين و زمان پيش چشمت شب است
نه نوري، نه برقي .. _نه گازي!_ و بعد
تو هم عارفي اهل دل ميشوي
كه هفتاد شب در نمازي و بعد
خدا مينويسد كه عاشق شوند
نه ابهام دارد، نه رازي ... و بعد ...
همينقدر ميدانم اينرا كه بعد
همين شد سرانجام بازي و .... بعد
قرار است امشب من عاشق شوم
شبيه تو امشب سراپا تبم
به نامت
به يادت
به عشقت
برايت ... ورقپاره خواهم نوشت
به پايان نخواهد رسيد امشبم
خدا جاي من مينويسد : «بمان!»
خدا عاشق است! عاشق امتحان!
همیشه به یادت....نرگس

به نام خدا
هرچند دلشكسته تر از اشك غربتيم
خرسند ودلخوشيم كه اين دل غريب نیست
بيمار آن نگار به غيبت نشسته ايمدرمان ما به جز نظر آن طبيب نيست

دوستان عزیزم نگاهی به طبیعت می اندازم و چیزی که قابل ستایش شما باشد نمی یابم پس ناچار به قلبم رجوع می کنم و ان را با خنجر محبت می شکافم وقطره خوبی را به عنوان سلام تقدیمتان می نمایم امیدوارم که پذیرا باشین اروزی موفقیت براتون می کنم![]()
![]()
![]()

سلام...سلامي به زيبايي انتظارو به وسعت سكوت![]()
مي نويسم.......



مي نويسم تنها به ياد او و براي او...مي نويسم به ياد روزهاي شيرين انتظار،به ياد لحظه هاي فراق و چشمان منتظر...


مي نويسم به ياد او كه عشق را در نهان خانه ي جانم گذاشت و واژه ي شيرين انتظار را به من آموخت.



به راستي كه انتظار چه زيباست...چه زيباست آن چشماني كه هر روز چشم به راه معشوق مي ماند و چه پاك و مقدس است آن دلي كه هر لحظه براي معشوق بتپد.زندگي آن لحظه اي است كه منتظرخود رادرزير سايه ي معشوق بيابد،معشوقي كه تمام هستي تنها با وجود او معنا پيدا مي كند.معشوقي كه نام قشنگش كبوتر دل را ديوانه وار به شوق پرواز در مي آورد.

آري...نام دلربايش توهستی.(...؟؟؟... جان تمام هستي ام،لحظه هاي بي كسيم و آشيان وجودم تنها زماني معنا پيدا مي كند كه تو در كنارم باشي)...


هرروزوهرشب چشم به راه جاده ي بي منتهاي روزگار هستم تاروزي كه تو به بيايي...
هر گنهكاري مجازاتي دارد ولي روزگار سخت ترين مجازاتش را براي دل عاشق من گذاشت،آن هم دوري تو.......




خدایا میخواهم فریاد بزنم میخواهم اشک بریزم تا این بُغض چند ساله را که تو در من بوجود آوردی بترکد میخواهم فریاد بزنم و اسمش را صدا زنم که شاید تو نگاهی به من اندازی و به این دل خسته من توانی بدهی تا بتوانم همچنان منتظر بمانم....آه ه ه ه ه ه خدای من.





به نام خدا
سلام گرم مرا ازاعماق وجودم پذیراباشید.
به یاری خدا من نرگس و دوست عزیزم مریم جون خاطرات وحرفهای دلتنگی خودمونو
که از سرعشق و ارادت به عشق آسمونیمون هست
بر روی این صفحات می نگاریم و خوشحال می شویم مادویارعاشق را با
حضورسبزخودتان همراهی بفرمائید.
شاد و سربلند و سرافرازباشید

